شنبه، ۳۰ فروردین ۱۳۹۳
فهرست اصلی

خانه درباره ما محصولات تماس با ما ورود مدیران عضویت کاربر جدید

معرفی و آثار استاد

شرح حال سال شمار عمر گالری تصاویر

 کتاب های استاد برگزیده ها سخنرانی ها

 درس های اخلاقآموزه ها

دیدگاه دیگران

مصاحبه ها کتاب ها مقاله ها

 خاطره ها نامه ها شعرها

 همایش هامجلس های یادبود

ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید




مصاحبه ی حجة الاسلام سید محمد موسوی نسب ـ از دوستان استاد

(2277 مجموع کلمات موجود در متن)
(2719 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجة الاسلام سید محمد موسوی نسبسابقه ی آشنایی من با جناب آقای علامه به حدود 45 سال قبل بر می گردد. من در حسینیه ی مرحوم عتیقه چی ـ دایی آقای علامه ـ در خیابان شاپور (وحدت اسلامی) منبر می رفتم. مرحوم عتیقه چی زن و بچه نداشت. خانه اش حسینیه بود و خودش هم وقف خدمت به اهل بیت (ع). در کار عتیقه بود و هر چه در می آورد ، خرج این حسینیه می کرد. او در زمان طاغوت در تولد ها و شهادت های ائمه ی اطهار (ع) جلسه می گذاشت. هم چنین شب های شنبه در تمام سال مجلس هفتگی داشت. اما اوج ارادت مرحوم عتیقه چی به آستان مقدسه ی حضرت زهرا ( س ) بود. ماه های جمادی الاولی و جمادی الثانی دو ماه متوالی جلسه داشت و اهالی محله ی شاپور و گاهی مرحوم آیت الله سید احمد خوانساری در این مجلس شرکت می کردند. مرحوم علامه هم در این مجلس زیاد می آمدند. این مجلس صفایی داشت. در این مجلس من منبر می رفتم و ایشان نسبت به حقیر محبت و عنایت زیادی داشت. بعدها آقای علامه صبح های جمعه مرا منزل خودشان دعوت کرد. من ابتدا از ایشان شناخت زیادی نداشتم ؛ فقط می دانستم ایشان رئیس مدرسه ی علوی است و فکر می کردم حالا که ونک می روم ، به یک باغ چند هزار متری و یک ساختمان خیلی مجلل وارد می شوم. وقتی به ده ونک رفتم و منزل ایشان را پیدا کردم ، با یک در چوبی قدیمی مواجه شدم. ایشان به وقت ملاقات خیلی اهمیت می دادند و وقتی با کسی قرار داشتند ، در حیاط قدم می زدند. تا من در زدم ، ایشان در را باز کردند و من وارد خانه شدم. دیدم عجب ! خانه ای قدیمی که از آن بوی زهد و اعراض از دنیا به مشام می رسد. آن چه در ذهنم بود ، با این ، از زمین تا آسمان فرق می کرد. یک ایوان کوچک ، یک در چوبی ، یک اطاق 3 در 6 با چند فرش قدیمی و چند پرده ی چلوار خیلی تمیز.

خلاصه من صبح های جمعه می رفتم منزل ایشان. بعضی از جمعه ها ، دبیران مدرسه خدمت ایشان بودند و صحبت می کردند. به محض این که من وارد می شدم ، ایشان می آمدند دم در اتاق ، خیلی مؤدب و دو زانو می نشستند. بعضی از جمعه ها ایشان تنها بود. من حالاتی از ایشان دیدم ؛ از جمله یک بار در دهه ی عاشورا ، خطبه ی حضرت سید الشهد(ع) هنگام حرکت از مکه به جانب عراق را خواندم. من بودم و آقای علامه. به محض این که گفتم : خط الموت علی ولد آدم مخط القلادة علی جید الفتاة (مرگ برای فرزند آدم مانند گردن بند به گردن دختر قرار داده شده است.) یک دفعه دیدم آقای علامه که کانون شور و عشق به امام حسین (ع) بود ، شانه هایش می لرزد و سیلاب اشک از گونه و محاسنش می چکد. حال عجیبی داشت !

در این جا نکته ای را به شاگردان مدارس علوی و اقمار آن تذکر می دهم و آن این است که ما نسبت به امام حسین (ع) خیلی کوتاهی می کنیم. ما هر چه داریم از سیدالشهدا (ع) و قیام او داریم. این واقعا جفاست که کسی در طول هفته ، یک بار نگوید : السلام علیک یا ابا عبدالله. ما نمازمان را از قیام امام حسین (ع) داریم. اگر قیام امام حسین (ع) نبود ، اسمی از اسلام و قرآن نبود. حسین منی و انا من حسین. این که گوشت و پوست و خون امام حسین (ع) از پیامبر است ، معلوم است ، اما پیامبر می فرمایند : انا من حسین. قرآن ، نماز ، حج و جهاد... همه و همه به برکت امام حسین (ع) است.

روح بچه ها صاف است. من به همه‌ی آن ها توصیه می کنم : عزیزان ! روزی 10 دقیقه وقت خود را صرف امام حسین کنید. بعد از نماز صبح ، زیارت عاشورا بخوانید ، حدود 7 دقیقه طول می کشد. اگر این پیوند و بستگی با امام حسین (ع) شروع بشود ، لذت محبت امام حسین (ع) دل انسان را می گیرد. آن وقت انسان تحت سرپرستی اهل بیت قرار می گیرد و تجربه شده است که این افراد در مواقعی که با مشکلات ، دشواری ها و ناملایمات زندگی مواجه می شوند ، دستی از غیب به دادشان می رسد و نجات پیدا می کنند. این عنایات اهل بیت است که همه کاره ی خدا هستند.

ما به امام حسین (ع) می گوییم : آقا جان من فقیرم ـ چه فقر اخلاقی و چه فقر مادی ـ مرا بی نیاز کن. چون ما امام حسین را واسطه ی فیض الهی می دانیم ، آن حضرت می دهد اما از خزانه ی خدا. اگر در مشکلات علمی کسی واماند ، وقتی به امام حسین (ع) متوسل می شود ، یک مرتبه برقی می جهد و از آن ظلمت و تاریکی بیرون می آید.

عزیزان ! این زیارت عاشورا برکتی دارد. البته دنیای ما کوچک تر از آن است که ما بخواهیم مقامات ائمه (ع) را این جا بفهمیم. معصوم را جز معصوم نمی شناسد. سعی کنید این ارتباط با امام حسین (ع) را منظم داشته باشید. هم در زندگی دنیا موثر است هم در زندگی آخرت. اگر جوان ها این ارتباط را داشته باشند ، عنایات امام حسین (ع) آن ها را حفظ خواهد کرد.

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

 که خواجه خود روش بنده پروری داند

ما از محبت اهل بیت چیزی بالا تر نداریم. اگر انسان این ارتباط را داشت ، خدا از جایی که گمان نمی کند ، امور زندگی او را تمشیت خواهد کرد.

 

مهر تـو را بـه عـالم امـکان نـمی دهـم

این گنج پر بهاست ، من ارزان نمی دهم

جان می دهم به شور لقای تو یا حسین

گـر پـای بـر سـرم نـنـهی جـان نـمی دهم

 

من که برای روضه خانه‌ی ایشان می آمدم موقع رفتن خودشان بلند می شدند و کفش مرا جفت می کردند. این به خاطر ارادت ایشان به امام حسین بود. آقای علامه جدا شیفته ی محبت اهل بیت بود و این بالاترین نعمت است و به واسطه ی این نعمت انسان مورد عنایت قرار می گیرد.

آخرین ملاقات من با ایشان موقعی بود که بعد از عمل برای عیادت خدمتشان رسیدم. تا وارد شدم با آن حالشان تمام قد جلوی من بلند شدند و احترام کردند. من که کسی نیستم ولی این ارادت و احترام ایشان به سادات را نشان می دهد.

آقای دکتر محمد علی فیاض بخش از سال اول دبیرستان تا دانشگاه که در رشته ی علوم تربیتی به درجه دکتری رسیده زیر نظر آقای علامه بوده است. مدرسه ی راهنمایی علوی (نیک پرور) حدود بیست سال با مدیریت ایشان اداره می شد. ایشان کتابی دارد در مورد خاطرات خودش با آقای علامه که خیلی ارزنده است (حدیث آرزومندی). جمله ای در این کتاب من را تکان داد که واقعا جالب توجه است. ایشان می نویسد که یکی از معلمان مدرسه ی راهنمایی در درس تاریخ در بحث صدر اسلام ، در مورد خلیفه ی دوم ، تعبیر «حضرت» را به کار برده بود. این خبر به گوش آقای علامه رسید. آقای علامه به من تلفن کرد و چنان سر من فریاد زد که بدن من به لرزه در آمد و تلفن از دستم افتاد. این مطلب خیلی قابل تعمق است ؛ چون انسان در حال غضب ، چهره و چشمانش قرمز می شود و اگر رودررو بر سر کسی داد بزند ، ممکن است او کمی بترسد. اما از پشت تلفن ، آن هم شخص بزرگسال و تحصیل کرده ای مانند آقای دکتر فیاض بخش چگونه بدنش می لرزد و تلفن از دستش می افتد ؟ من می گویم این آقای علامه نبود که بر سر ایشان داد زد و بدن ایشان به لرزه آمد ، بلکه این جبرئیل امین بود که از زبان آقای علامه فریاد زد. آری تبری و بیزاری از دشمنان دین ، اساس ایمان و عقیده ی ماست. شیعه نمی تواند نسبت به پبغمبر و ائمه علیهم السلام اظهار دوستی بنماید در عین حال با دشمنان آن ها هم کنار بیاید. خدا آقای علامه را رحمت کند که کانون محبت اهل بیت و دشمنی دشمنان آنان بود و در این موارد به واسطه ی غیرت دینی ، از خود حساسیت نشان می داد.

آقای علامه ابتدا منبر می رفت. بعد خودش می گفت : فهمیدم این راه اصولی نیست و ما در آینده دکتر و مهندس می خواهیم و اداره‌ی مملکت باید به دست بچه مسلمان ها باشد. تصمیم گرفتم یک کار اصولی شروع کنم. ایشان از صفر شروع کرد و واقعا فداکاری کرد. صبح اول وقت از ونک می آمد خیابان ایران و نظافت مدرسه را هم خودش انجام می داد. کسی که خودش را فراموش کند و فقط خدا را ببیند و خود را بشکند خدا هم کمکش می کند ، به طوری که خیلی از مسئولین مملکتی ما از دست پرورده های ایشانند. ایشان در زندگی خصوصی خودش این قدر بی پیرایه بود ولی برای مدرسه بهترین ها را انتخاب می کرد : بهترین اساتید و دبیرها ، بهترین وسایل آزمایشگاهی ، بهترین وسایل تدریس.

بعضی افراد تنگ نظر می گفتند : چرا علوی باید نخبگان را جمع آوری کند و کار را به آستانه‌ی تعطیلی مدرسه کشاندند و ایشان را اذیت و خانه نشین کردند ولی در خانه نشینی هم بسیار موثر بود و امورات مدرسه را زیر نظر داشت و همه‌ی تصمیمات جدی از ناحیه‌ی خود ایشان بود.

ایشان در تأسیس مدرسه به این شکل مبتکر بود. الآن شاگردان ایشان راه ایشان را ادامه می دهند. قبل از علوی محیط خیلی بد بود وکسی جرأت نمی کرد بچه اش را دبیرستان بگذارد چون جوان اش از دست می رفت. آن زمان ایشان طوری مدرسه را اداره می کرد که دست طاغوتی ها نیفتد. ایشان مدیریتش خیلی برجسته بود. اراده‌ی خدا این بود که به دست ایشان این حرکت خیر شروع بشود.

ایشان رساله‌ی توضیح المسائل آقای بروجردی را نوشت که نعمت و برکتی بود. آن موقع کسی احکام را نمی فهید. بعد همه‌ی مراجع بر آن حاشیه نوشتند.

یکی از معلمین مدرسه می گفت : من دندانم درد می کرد و وضع مالی ام به گونه ای نبود که به پزشک مراجعه کنم. آقای علامه فهمید و با اصرار مرا به دندان پزشکی فرستاد و در پایان کار قبل از این که من مراجعه کنم ، هزینه‌ی درمان مرا پرداخت کرد. خود من مراجعاتی به ایشان داشتم برای مریض هایی که خرج بیمارستان شان خیلی سنگین بود. هر بار که ایشان می فهمید آن فرد واقعا محتاج است ، خودش را به آب و آتش می زد و هزینه‌ی آن را تأمین می کرد.

ایشان هیچ تظاهری در کارهایش نداشت ، خودش می دانست و خدای خودش و وقتی تشخیص می داد کاری مرضی خداست ، با تمام توانش آن را دنبال می کرد تا به سرانجام برسد و میل نداشت کسی بفهمد. آری این گونه اعمال برای انسان ذخیره می شود. واقعا آقای علامه آیت الحق بود اگر در مجلسی شرکت می کرد اصلا علاقه نداشت اسمی از او برده شود و از این که بین علما و یا جای مخصوص بنشیند گریزان بود.ایشان جوری زندگی کرد که اطرافیانش هم او را نشناختند. خدا رحمتش کند.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 


نقل مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است
بهترین حالت نمایش: 768×1024