دوشنبه، ۲۸ مهر ۱۳۹۳
فهرست اصلی

خانه درباره ما محصولات تماس با ما ورود مدیران عضویت کاربر جدید

معرفی و آثار استاد

شرح حال سال شمار عمر گالری تصاویر

 کتاب های استاد برگزیده ها سخنرانی ها

 درس های اخلاقآموزه ها

دیدگاه دیگران

مصاحبه ها کتاب ها مقاله ها

 خاطره ها نامه ها شعرها

 همایش هامجلس های یادبود

ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید




خاطره‌ى حجة الاسلام مناقبى

(469 مجموع کلمات موجود در متن)
(3659 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

خاطره اول :

یکى از معلمان مدرسه‌ى علوى نقل کردند : آقاى علامه به من گفتند : فلان کار را بکن . من گفتم : نه ، درست نیست . ایشان فرمودند : یا این کار را بکنید یا فردا تشریف نیاورید مدرسه . گفتم : چشم فردا نمى آیم . بار و بنه را بستم و به منزل رفتم . تصمیم داشتم دیگر مدرسه نروم . صبح ، حدود اذان صبح ، هنوز هوا تاریک بود . از هواى سرد زمستان خودم را پوشانده بودم . در خانه را باز کردم تا براى خرید نان بروم . یک وقت دیدم چیز سفیدى کنار در است . پریدم عقب . نگاه کردم ، دیدم آقاى علامه کنار در جمع شده است تا مرا دید بلند شد . گفتم : حاج آقا ، شما این جا ! چه طور؟ گفتند : فلانى آمدم به شما بگویم : یتیمان آل محمد به شما احتیاج دارند ، شما باز هم بیایید مدرسه . گفتم : چشم آقا ، جان من فداى شما ! مى‌آیم . چرا این طور خودتان را به زحمت انداختید ؟ فرمودند : نمى خواستم حتى یک روز برنامه‌ى شما تعطیل شود . ایشان به قدر یک ذره براى خودش شانى قائل نبود .

خاطره دوم:

زمانى که کمر درد شدیدى داشتند و حرکت براى ایشان مشکل بود , به بنده فرمودند : بیا منزل . به سنت معمول بلند شدند که کتاب و دفترى بیاورند و بگویند : عزیز جون این را بخوان دست خالى از اینجا نروى . وقتى بلند شدند ، ناگهان کمر ایشان گرفت و همین طور بى حرکت ماندند . رنج مى کشیدند ولى هیبت ایشان مانع بود که من جلو بروم و کمک کنم . یک دقیقه این حال ادامه پیدا کرد . بعد گفتم : حاج آقا کمک کنم ؟ فرمودند : بله آقا ! بله . جلو رفتم و به ایشان کمک کردم . به زحمت کمرشان راست شد ، در حالى که درد همه ی وجودشان را گرفته بود . به مجرد اینکه راست شدند، به عجله رفتند نوشته اى آوردند تا بخوانم و ایشان توضیح دهند . این صحنه تا ماه ها مرا شارژ کرد. علامه‌ اى که توان بلند شدن از زمین را ندارد , این چنین قلبش مى‌تپد و می گوید : فلانى مراقب باش وهابی ها عقاید انحرافى خودشان را به نام عقاید شیعه در بین جوانها ترویج می کنند.

خاطره سوم :

روزى در ختم یکى از اولیاى مدرسه‌ى علوى آقاى علامه شرکت کرده بودند . من جلو رفتم با ایشان معانقه کردم . تا گوشم کنار دهان ایشان رسید گفتند : فلانى , وهابى ها ! حتى در آن لحظه دلش می تپید . علامه هم چون قلب تپنده ‌اى بود که خون در شریان شیعیان امیرالمومنین ( علیه السلام ) تزریق می کرد .


نقل مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است
بهترین حالت نمایش: 768×1024