خاطره اول :
یکى از معلمان مدرسهى علوى نقل کردند : آقاى علامه به من گفتند : فلان کار را بکن . من گفتم : نه ، درست نیست . ایشان فرمودند : یا این کار را بکنید یا فردا تشریف نیاورید مدرسه . گفتم : چشم فردا نمى آیم . بار و بنه را بستم و به منزل رفتم . تصمیم داشتم دیگر مدرسه نروم . صبح ، حدود اذان صبح ، هنوز هوا تاریک بود . از هواى سرد زمستان خودم را پوشانده بودم . در خانه را باز کردم تا براى خرید نان بروم . یک وقت دیدم چیز سفیدى کنار در است . پریدم عقب . نگاه کردم ، دیدم آقاى علامه کنار در جمع شده است تا مرا دید بلند شد . گفتم : حاج آقا ، شما این جا ! چه طور؟ گفتند : فلانى آمدم به شما بگویم : یتیمان آل محمد به شما احتیاج دارند ، شما باز هم بیایید مدرسه . گفتم : چشم آقا ، جان من فداى شما ! مىآیم . چرا این طور خودتان را به زحمت انداختید ؟ فرمودند : نمى خواستم حتى یک روز برنامهى شما تعطیل شود . ایشان به قدر یک ذره براى خودش شانى قائل نبود .
خاطره دوم:
زمانى که کمر درد شدیدى داشتند و حرکت براى ایشان مشکل بود , به بنده فرمودند : بیا منزل . به سنت معمول بلند شدند که کتاب و دفترى بیاورند و بگویند : عزیز جون این را بخوان دست خالى از اینجا نروى . وقتى بلند شدند ، ناگهان کمر ایشان گرفت و همین طور بى حرکت ماندند . رنج مى کشیدند ولى هیبت ایشان مانع بود که من جلو بروم و کمک کنم . یک دقیقه این حال ادامه پیدا کرد . بعد گفتم : حاج آقا کمک کنم ؟ فرمودند : بله آقا ! بله . جلو رفتم و به ایشان کمک کردم . به زحمت کمرشان راست شد ، در حالى که درد همه ی وجودشان را گرفته بود . به مجرد اینکه راست شدند، به عجله رفتند نوشته اى آوردند تا بخوانم و ایشان توضیح دهند . این صحنه تا ماه ها مرا شارژ کرد. علامه اى که توان بلند شدن از زمین را ندارد , این چنین قلبش مىتپد و می گوید : فلانى مراقب باش وهابی ها عقاید انحرافى خودشان را به نام عقاید شیعه در بین جوانها ترویج می کنند.
خاطره سوم :
روزى در ختم یکى از اولیاى مدرسهى علوى آقاى علامه شرکت کرده بودند . من جلو رفتم با ایشان معانقه کردم . تا گوشم کنار دهان ایشان رسید گفتند : فلانى , وهابى ها ! حتى در آن لحظه دلش می تپید . علامه هم چون قلب تپنده اى بود که خون در شریان شیعیان امیرالمومنین ( علیه السلام ) تزریق می کرد .