چهارشنبه، ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۳
فهرست اصلی

خانه درباره ما محصولات تماس با ما ورود مدیران عضویت کاربر جدید

معرفی و آثار استاد

شرح حال سال شمار عمر گالری تصاویر

 کتاب های استاد برگزیده ها سخنرانی ها

 درس های اخلاقآموزه ها

دیدگاه دیگران

مصاحبه ها کتاب ها مقاله ها

 خاطره ها نامه ها شعرها

 همایش هامجلس های یادبود

ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید




سخنرانی استاد محمدتقی فیاض بخش در همایش سلامت روان در مکتب تربیتی استاد علامه

(2514 مجموع کلمات موجود در متن)
(2682 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آموزه های حضرت استاد علامه کم کم بحمدالله چاپ می شود و در معرض استفاده قرار می گیرد ولی بنده هر چه بیشتر در مطالب ایشان غور می کنم، ناگفته هایش را بیش از گفته هایش می یابم. موضوع بحث این همایش سلامت روان در مکتب تربیتی استاد علامه است و این همایش مصادف است با سالگرد رحلت حضرت علامه طباطبایی و بنده معتقدم رابطه ی تنگاتنگی میان مکتب آقای علامه با مبانی فکری و نظری مرحوم علامه طباطبایی وجود دارد که کشف آن نقاط کور فراوانی را در ناگفته های استاد برای ما تبیین می کند.

ایشان از بعضی اساتید خود خیلی اسم می آوردند و آن ها را برای ما به عنوان اسوه معرفی می کردند. شما ببینید شاکله ی فکری این اساتید چه گونه بود و چه وجه مشترکی بین این ها پیدا می کنید. ایشان از مرحوم آیت الله شعرانی نام می برد. بیش از ایشان از مرحوم شیخ آقا بزرگ ساوجی تجلیل عجیبی می کرد و می فرمود: ما شوارق را در خدمت ایشان خواندیم. ایشان این قدر روحش لطیف بود که وقتی به کلمه ی الله می رسید، اشکش جاری می شد، با این که مباحث، عقلی و فلسفی و کلامی بود. وقتی عده ای از تهران رفتند نجف خدمت مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی، ایشان فرموده بودند: از کجا می آیید؟ گفته بودند: از تهران. ایشان فرموده بودند: مگر شیخ آقا بزرگ ساوجی در تهران نیست؟ چرا این جا آمدید؟

آقای علامه از مرحوم آقا سید رضا دربندی هم به عظمت یاد می کرد. بعضی از اساتید اخلاق ما در قم دست پرورده ی ایشان بودند. یکی از این اساتید می گفت: روزی از تهران تا حضرت عبدالعظیم با آقای دربندی می رفتیم؛ در تمام مسیر ایشان یک روایت امام صادق علیه السلام را برای ما می خواند و توضیح می داد. راوی به امام صادق علیه السلام عرض می کند: عظنی یابن رسول الله، مرا موعظه کن. حضرت می فرمایند: قلل معارفک آشنایانت را کم کن. راوی می گوید: زدنی، مرا بیش تر موعظه کن. حضرت می فرمایند: انکر من عرفت منهم، آن ها را که می شناسی، ناشناس فرض کن. این روایت در میان اهل معنی در بحث عزلت و خلوت دریا دریا حرف است. آقای علامه این شعر را در همین رابطه در کلاس می خواندند:

 

صمت وجوع و سهر و عزلت و ذکری به دوام
ناتمامان جهان را کند این پنج تمام

 

خلاصه برای این که یک مرد بزرگ در تاریخ ساخته بشود، باید نفَس بزرگان به او بخورد و شخصیت های بزرگ ببیند. تا انسان انسان نبیند، انسان نمی شود. مرحوم آقای علامه در گلستانی از انسان ها پرورش پیدا کرد و این مسیر را آرام آرام از اوایل دوران جوانی اش طی کرد. ایشان از مرحوم آقا شیخ محمدحسین زاهد با احترام یاد می کرد و از مرحوم حاج سید مهدی قوام خاطرات فراوان نقل می کرد. با مرحوم شیخ رجبعلی خیاط، حشر و نشر و سر و سری داشت. ایشان از مرحوم حاج مقدس نیز تجلیل می کرد. مرحوم حاج مقدس کسی است که به جای حضرت آیت الله خوانساری در مسجد سید عزیز الله بازار نماز می خواند. ببینید حاج مقدس چه شخصیتی داشت که مرحوم آقای خوانساری با آن زهد و ورعش ایشان را به جای خودش قرار می داد. آقای علامه می فرمودند: در سال 1334 که برای تأسیس مدرسه به تهران آمده بودم، روزی در بازار به حاج مقدس رسیدم. ایشان گفتند: ایام تحصیل شروع شده، چه طور شما قم نرفته اید؟ گفتم: کاری در پیش دارم. گفتند: ما هم بدانیم. گفتم: می خواهم مدرسه ای تأسیس کنم و به بچه ها در کنار علوم جدید، مسائل دینی یاد بدهم. مرحوم حاج مقدس آهی کشید و گفت: 30 سال است من هم همین درد را دارم؛ بیا باهم بنشینیم درباره ی آن صحبت کنیم. ایشان نماز جماعت آن روز را تعطیل کرد و نشستیم راجع به پایه ریزی مدرسه صحبت کردیم.

اما آقای علامه از دو شخصیت، فراوان و به عظمت یاد می کرد. یکی مرحوم آیت الله عظمی بروجردی که بعد از آمدن ایشان به قم با این که آقای علامه بار علمی خود را در تهران از نظر فقه و فلسفه و کلام بسته بودند، با خود گفتند: پنج شش ماه بروم قم، درس آقای بروجردی را ببینم. این پنج شش ماه با دیدن حضرت آیت الله عظمی بروجردی، تبدیل شد به 11 سال که در خدمت ایشان بودند و در نهایت به تألیف رساله ی توضیح المسائل بر اساس فتاوای ایشان منجر شد.

دیگر مرحوم علامه طباطبایی که به حدی به ایشان ارادت می ورزیدند که اگر ما سؤال دقیق و عمیق قرآنی داشتیم، ما را به تفسیر المیزان ارجاع می دادند؛ حتی بعد ها که ما مشرف شدیم قم، ما را خدمت یکی از شاگردان علامه طباطبایی فرستادند تا با مکتب ایشان بیشتر آشنا شویم. خلاصه آن که پشتوانه ی فکری مکتب تربیتی آقای علامه کرباسچیان در بسیاری از جاها برمی گردد به نظرات مرحوم علامه طباطبایی.

در بحث آرامش روان وقتی ما در آثار مرحوم علامه کرباسچیان مرور می کنیم و عمق نکاتش را در می آوریم، 4 مرحله را به طور مشخص و مستند مشاهده می کنیم.

مرحله ی سطحی برای توده ی مردم: اگر کسی معتقد باشد که خداوند حکیم، نظام عالم را اداره می کند، همه ی امور را تحت قضا و قدر الهی می بیند. ایشان به آیه ی شریفه ی سوره ی حدید اشاره می کردند که می فرماید: ما اصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها ان ذلک علی الله یسیر لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولاتفرحوا بما آتاکم هیچ مصیبتی در زمین و در جان های شما به شما نمی رسد مگر آن که قبل از خلقتش در کتابی معین و مقدر شده؛ این بر خدا آسان است تا بر آن چه از دست دادید، اندوهگین نشوید و به آن چه به دست آوردید، خوشحال نگردید.

اگر من بدانم آن چه اتفاق می افتد، باید اتفاق می افتاد، دیگر ناراحت نمی شوم. می گفتند: الآن ما می دانیم شش ساعت دیگر خورشید غروب می کند. آیا یک نفر از ما ناراحت و مضطرب می شود که شش ساعت دیگر می خواهد خورشید غروب بکند؟ نه، چون یقین داریم خورشید طی یک مدار خاص حرکت می کند و یک ثانیه هم تأخیر نمی شود. هم چنین اگر من بدانم که ثانیه ی وقایعی که برای من اتفاق خواهد افتاد، معین شده است و ردخور ندارد، دیگر ناراحت نمی شوم.

خاطره ای از خود آقای علامه شنیدم که خیلی برایم عجیب بود. ایشان می فرمودند: وقتی در قم بودیم، یک بار دختر ما بیمار شد. هر چه دکتر، دارو و درمان کردیم، تأثیر نکرد و لحظه به لحظه بیماریش شدت پیدا می کرد. دیگر از او قطع امید کردیم و آماده بودیم که فردا برای کفن و دفنش اقدام کنیم. من همان شب راحت خوابیدم. همسر مکرمه ی ایشان این واقعه را به زن همسایه گفته بود. زن همسایه تعجب کرده بود. ایشان به همسرش گفته بود: خوب من هر کاری از دستم بر می آمد کردم و وظیفه ام را انجام دادم حالا فردا دخترمان یا می میرد یا زنده می ماند؛ من اگر می خواستم شب تا صبح گریه کنم، چه خاصیتی داشت؟ من که آمده ام قم وظیفه ام درس خواندن است؛ اگر نمی خوابیدم فردا خوب نمی توانستم درس گوش کنم. این همان ایمان به قضا و قدر الهی است. بعد ایشان گفتند: اتفاقا فردا دختر ما خوب شد.

ایشان این تعبیر را از سید الشهداعلیه السلام نقل می کردند که کل الذی قضی فهو کائن، هر چه تقدیر شده باشد، واقع می شود و نیز این کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله را می خواندند که الایمان بالقدر یذهب الهم ایمان به تقدیر الهی غصه را از بین می برد.

مرحله ی عمیق تر این است که خالق عالم معیت قیومیه با مخلوق خودش دارد و همان خدایی که امور را تقدیر می کند، در لحظه لحظه ی زندگی انسان ها حضور دارد. پس مؤمن در زندگی علاوه بر این که به واسطه ی توجه به قضای الهی آرام است، به خاطر این که این وقایع در محضر پروردگار برایش اتفاق می افتد، آرامش بیشتری دارد. خدا به نوح می فرماید: و اصنع الفلک باعیننا و وحینا ای نوح تو ناراحت نباش از این که به تو زخم زبان و نیشخند می زنند و مسخره ات می کنند که تو در وسط خشکی کشتی می سازی! غصه ها و اضطراب ها را با تحمل این که در برابر پروردگار هستی، تحمل کن. رسول اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به ابابکر می فرمایند: لا تحزن ان الله معنا، ناراحت مباش که خداوند با ما است.

مرحله ی بعد این است که مخلوق، محبوب خالق است و خالق محبوب مخلوق. اگر کسی بداند که محبوب او، او را می بیند و در محضر محبوب کل عالم است، سختی ها را به شیرینی تحمل می کند. آیا می شود کسی بداند که محبوب او، او را می بیند که در مشکل است و او رنج ببرد؟ در فرهنگ محبت، رنج بردن در راه محبوب، مطلوب است.

 

عاشق آن به که دائم در بلا بی
ایوب آسا به کرمان مبتلا بی
حسن آسا بنوشد کاسه ی زهر
حسین آسا شهید کربلا بی

 

لذا زینب کبری می فرماید: ما رأیناه الا جمیلا ما جز زیبایی ندیدیم! این آرامش را ما در کدام مکتب پیدا می کنیم که انسان بداند دائما در محضر محبوب خود است؟ من در عجبم از عظمت آقای علامه که نتایج این مکتب را این چنین ساده بیان می فرمود.

لایه ی چهارم: مرحوم علامه طباطبایی ابتکارهای فراوان در قرآن و مبانی نظری دارند ولی این ابتکارشان در بحث آرامش روان خیلی کارساز است. ایشان می فرمایند: نگاه به توحید گاه نگاه مخلِصین است به این معنی که به پروردگار به عنوان مبدأ عالم، خالق عالم، ناظم عالم و به عنوان کسی که با عالم معیت قیومیه دارد، نگاه می کنند. این مؤدای براهین فلسفی است مثل وجوب و امکان بوعلی سینا حتی برهان صدیقین جناب ملاصدرای شیرازی که ما موجودی هستیم صاحب اراده، صاحب صفات کمالی مثل حیات، علم، قدرت و در برابر خالق ما هم صاحب حیات، علم و قدرت است. ما اراده داریم، خداوند هم اراده دارد. اراده و خواست ما گاه هم سوی با اراده و خواست پروردگار است و گاه بر خلاف اراده ی اوست. آن وقت انسان ها در این جا دو گروه می شوند: برخی جزع و فزع می کنند و برخی مثل مؤمنین آرامش دارند و می گویند: ما راضی هستیم به رضای پروردگار. در سه مرحله ی قبلی مؤمن می گوید: من نمی خواهم فرزندم بمیرد اما اراده ی پروردگار بر این تعلق گرفته است که بمیرد؛ حالا من راضیم به رضای خدا. این مؤمن هنوز به مقام مخلَصین نرسیده و نگاه عمیق به توحید را پیدا نکرده است. مرحوم علامه طباطبایی این سطح عالی توحید را از آیات قرآن استفاده می کند. مثل این آیه که می فرماید: ذلک بان الله هو الحق و اَن ما یدعون من دونه الباطل یک حق در عالم بیش نیست و جز او هر آن چه بخوانند باطل است. ایشان می گوید: ما در بدیهی ترین بدیهیات و قضایا محتاج به حق هستیم اما تنها چیزی که به چیزی جز خود نیاز ندارد، حق است. علم و قدرت الهی، غیر برای خودش قبول نمی کند و هر علمی در هر جا و در هر کس یافت شد، متکی به علم حق و ظهور علم حق است. چنان که درباره ی مقام عزت خود می فرماید: ان العزة لله جمیعا عزت تنها برای خداست؛ این فرهنگ قرآن است.

این فرهنگ در مکتب تربیتی آقای علامه تبدیل می شود به این که می فرمودند: گاهی انسان اراده ای دارد که عملی نمی شود، می گوید: خدایا اراده ی من بر خلاف اراده ی تو بود اما من راضی ام ولی ته دل ناراضی است. مؤمن اصلا در برابر اراده ی خدا از خود اراده ای ندارد. و ما تشاؤون الا ان یشاء الله اگر ناملایمی برای مؤمن اتفاق بیفتد می گوید: اصلا همین که هست، خوب است و همین باید می شد. حکیمی را پرسیدند: دلت چه خواهد؟ گفت: آن که دلم هیچ نخواهد. عظمت انسان به آن است که می گوید: من در برابر اراده ی خدا اصلاً هیچ چیز نمی خواهم؛ اصلاً اراده ی من همان است که خدا خواسته و اراده ی من اراده ی حق است. حکیمی می گفت: من به جایی رسیدم که آسمان به اراده ی من می چرخد، خورشید به اراده ی من غروب می کند، ماه به اراده ی من طلوع می کند، انسان ها به اراده ی من زندگی می کنند و می میرند. گفتند: این سخنان کفرآمیز چیست که می گویی؟! گفت: من اراده ی خود را در اراده ی حضرت حق فانی کردم و اراده ای جز آن چه خدا می خواهد ندارم و همان را می خواهم که خدا می خواهد؛ مثلاً خدا می خواهد خورشید در در این زمان غروب کند یا ماه در آن زمان طلوع کند یا سیل و زلزله بیاید، من همین را می خواهم؛ پس همه ی این ها به اراده ی من هستند!

آقای علامه این روایت امیر المؤمنین علیه السلام را زیاد نقل می کردند که حضرت فرمودند: من معنایی از اسلام می کنم که هیچ کس نگفته باشد: الاسلام هو التسلیم عالی ترین مرحله ی آرامش روان برای کسی است که به مقام مخلَصین برسد و اراده ای از خود نبیند. به شخصی گفتند: چه طوری؟ گفت: خیلی عالی! گفتند: چه طور تو با این همه گرفتاری خوش هستی؟ گفت: اصلاً این باید می شد و فهمیدم آن چه خدا می خواهد این بود.
خداوند ما را با این بزرگان و این معارف آشنا بفرماید.

والسلام علیکم و رحمة الله

 


نقل مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است
بهترین حالت نمایش: 768×1024