نامه 56(925 مجموع کلمات موجود در متن) (599 بار مطالعه شده است)  بسماللَّهالرّحمانالرّحیم
« نامهى 56 »
ما نواى خویش را در
بینوایى یافتیم
فخر بر شاهان عالم
در گدایى یافتیم
ز آشنا بیگانه
گشتیم؛ از جهانِ جان غریب
در جوارِ قربِ جانان
آشنایى یافتیم
اى بسا شب کاندرین
امید، روز آوردهایم
تاکنون از صبح وصلش
روشنایى یافتیم!
چون ازین ظلمتسراى
خاکدان بیرون شدیم
هر دو عالم روشن از
نور خدایى یافتیم
از جناب بارگاه
مالکِ ملکِ وجود
هر زمان توقیعِ قدرِ
کبریایى یافتیم
به بزرگى گفتند: از کجا به این مقام رسیدى؟ گفت: خود را از هر موجودى پستتر
دانستم و نام بزرگان را به عظمت بردم.
«
ما دامَ الْعَبْدُ یَظُنُّ أنَّ فِی الْخَلْقِ مَنْ هُوَ شَرٌّ مِنْهُ فَهُوَ
مُتَکَبِّر » ؛ بندهاى که تصوّر کند در همهى مردم بدتر از او کسى هست، هنوز
گرفتار صفت تکبّر است.
به حضرت موسىعلیه السلامخطاب رسید: « پستترین فرد را با خود به کوه طور بیاور »
موسىعلیه السلامدر میان بنىاسرائیل گردش کرد و کسى را پایینتر از خود ندید.
وقتى خواست از شهر خارج شود، سگ گرى را پیدا کرد و طنابى به گردنش انداخت و چند قدم
با خود برد. ناگهان اضطرابى در خود احساس کرد و گفت: از کجا معلوم که این سگ از من
پستتر باشد؟ طناب را از گردن سگ باز کرد و به کوه طور رفت. خطاب رسید: « اى موسى،
چرا کسى را نیاوردى؟ » عرض کرد: « خدایا، خود مىدانى » خطاب رسید: « اگر آن سگ را
آورده بودى، از درجهى نبوّت خلع مىشدى » آرى:
تا یک سر موى از تو
هستى باقىست
آیین دکانِ خودپرستى
باقىست
گفتى: بتِ پندار
شکستم رَستم
این بت که ز پندار
برستم باقىست
معشوقى شرح حال زمان فِراق را با عاشق مىگفت که: شبها نخوابیدم و گریهها کردم و
از دردِ عشقِ تو بیمار شدم و... . عاشق گفت: همهى اینها بود؛ ولى تا نمیرى، در
عشق، صادق نیستى و هنوز زندهاى. نقل است که پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله
وسلمفرمودند: « اگر کسى مىخواهد مردهاى را که در میان زندهها راه مىرود ببیند،
به علىّبنابىطالب نظر کند »
بمیر اى دوست پیش از
مرگ؛ اگر عمر ابد خواهى
که ادریس از چنین
مردن، بهشتى گشت پیش از ما
مرحوم آقاى حاج شیخ عبدالکریم حائرى رضواناللَّهتعالىعلیه در نجف 40 روز روزه
گرفت و شبها بیدار ماند و به حضرت امیرعلیه السلام متوسّل شد که یک آدم را ببیند.
شب چهلم، مولىعلیه السلامبه او فرمود: « فردا صبح اوّلین کسى که از دروازهى نجف
وارد مىشود گمشدهى توست » شیخ مىفرمود: با شوق فراوان به دروازهى نجف رفتم.
اوّلین کسى که وارد شد، عملهاى بود با لباسهاى مندرس و کلاه نمدى با وضع نامناسب.
هر چه کردم که به او سلام کنم و داستان را به او بگویم تا از من دستگیرى کند،
نتوانستم؛ چون باور نمىکردم که فردى با این وضع انسان کاملى باشد که مولی علیه
السلاممرا به او حوالت کرده است. چهل روز دیگر همان برنامه را ادامه دادم. باز
همان فرمایش را فرمود و چون صبح به دروازه رسیدم، همان فرد وارد شد. باز هم
نتوانستم خواستهى خود را با او در میان بگذارم. چهل روز دیگر عمل سابق تکرار شد.
باز هم مولی علیه السلامفرمودند: « همان است که گفتم » این بار به آن شخص سلام
کرده و عرض حاجت کردم. گفت: من اهل این حرفها نیستم. التماس کردم. گفت: با من بیا.
با او به محلّهى گداهاى نجف رفتم. خانهى خود را نشان داد و گفت: فردا صبح بیا. شب
را از اشتیاق دیدارش نخوابیدم. صبح که به خانهى او رفتم، تابوتى را دیدم و گفتند:
دیشب از دنیا رفت. با این عمل به مرحوم حاج شیخ عبدالکریم فهماندند که تا نمیرى، به
جایى نمىرسى. البتّه مقصود مرگ طبیعى نیست؛ بلکه مرگ ارادى است. آرى، «
موتوا قَبْلَ أنْ تَموتوا » باید عملى شود.
هر پیرزنى مرگ طبیعى
دارد
مردى که به اختیار
میرد مرد است
بعد از این داستان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم منقلب شد و توانست هزارها نفر و تصاعدى
میلیونها نفر را از مرگ ابد نجات دهد. همانطور که عرض کردم، وقتى این حال آمد،
نیروها صرف مزخرفات و موهومات نمىشود و نتیجتاً آدمى به کارهاى مثبت مىرسد.
آب هوشت را کشد هر
بیخ خار
آب هوشت کىْ رسد سوى
ثِمار؟
آب هوشت را کشد هر
خس گیاه
آب هوشت کى رسد سوى
إله؟
شما را به خدا
قسم! آیا مىارزد که با صرفکردن استعدادهاى عالى خدایى در افکار پریشان مادّى،
خود را در دنیا و آخرت ذلیل کنیم؟ (کمى فکر کنید!) |