نامه 57(986 مجموع کلمات موجود در متن) (580 بار مطالعه شده است)  بسماللَّهالرّحمانالرّحیم
« نامهى 57 »
خود را، چنان که
هستى، باید که وانمایى
تا چون سراب، آخر
بىآبرو نگردى
یا با خدا چو ابلیس،
دانسته سرکشى کن
یا همچو او مگو: من
تا همچو او نگردى
کى شاهد مرادت دست
آورد در آغوش
تا مو به مو پریشان
چون زلف او نگردى
بزرگ و کوچک را عزیز دار تا بزرگ و کوچک تو را عزیز دارند و دوست و دشمن را تواضع
کن تا دوست دوستتر گردد و دشمن دشمنتر نگردد. تحمّل از همه و تواضع با همه و عزّت
نگهداشتن همه و مهربانى با همه اخلاق انبیا و اولیاست.
تا فضل و علم بینى،
بىمعرفت نشینى
یک نکتهات بگویم:
خود را مبین که رستى
بارها گفته شده است که باید از خود بیرون آییم. اگر به یارى خداوند عالم چنین شد،
فضل و علم دیدن دیگر معنى ندارد و در نتیجه در همهى شؤون علمى و عبادى، عُجب از
بین مىرود و دنیا سراسر براى انسان بهشت مىشود و اگر در اینجا بهشتى بودیم، در
عالم بعد هم در بهشت خواهیم بود چون این دو عالم از هم جدا نیستند ( دقّت! )- و اگر
خداى ناکرده! - از این صفت الاهى محروم شدیم، دنیا و آخرت را آتش زدهایم.
خواجه عبداللَّه انصارى مىگوید: بندهى آن معصیتام که مرا به عذر آورد؛ بیزارم
از آن طاعت که مرا به عُجب آورد ( خدا کمک کند! ) آرى :
قطرهى آبى که دارد
در نظر گوهرشدن
از کنارِ ابر تا
دریا تنزّل بایدش
«
وَ عِبادُ الرَّحْمانِ الَّذینَ یَمْشونَ عَلَى
الْأرْضِ هَوْناً وَ إذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلونَ قالوا سَلاماً » (
مردان حق بر روى زمین به تواضع راه مىروند و اگر مردم نادان به آنان حرف زشتى
بزنند، در جواب، سلام مىگویند و براى آنان سلامتى مىخواهند و راه مسالمت را طى
مىکنند.)
لقمان به پسرش مىگوید: « وَ لاتُصَعِّرْ خَدَّکَ
لِلنّاسِ وَ لاتَمْشِ فِی الْأرْضِ مَرَحاً! » ؛ ( پسرم، با قیافهى
کبرآلود و خودپسندى با مردم برخورد مکن و در زمین با تکبّر راه مرو! )
آیا کسىکه سر سوزنى گرفتار خودى است، امکان دارد با خدا ارتباط پیدا کند؟ « با
دیدهى خودبین نتوان دید خدا را ». راستى، چهقدر این بدبخت ضرر کرده است و به
مقتضاى تُعْرَفُ الْأشْیاءُ بِأضْدادِها، آن کس که از این منجلاب ننگ بیرون آمده در
چه گلستانى است! دورنماى این حال را تصوّر کنید تا بتوانید به یارى حق، در این راه
قدمى بردارید.
آنکه یک ذرّه غمت
در دلِ پُرغم دارد
اگر انصاف دهد،
عیْشِ دو عالم دارد
دیده با قدّ تو کىْ
سایهى طوبى جوید؟
سینه با داغِ تو
کىْ خواهشِ مرهم دارد؟
کم و بیش آنکه به
او چشم ترحّم دارى
هرگز اندیشه نه از
بیش و نه از کم دارد
شاکرم، شاکر؛ اگر
زخم پیاپى بخشد
خوشدلام، خوشدل؛
اگر نیشِ دمادم دارد
پیامبر اکرمصلى الله علیه وآله وسلمفرمودند: « بعد از من، مردانى از امّت من به
دنیا مىآیند که مرا دوست دارند و من آنان را دوست دارم. با یکدیگر مهرباناند؛ در
مال و جاه با هم مواسات مىکنند؛ با فقرا مىنشینند و به عیادت بیماران مىروند. »
عرض کردند: آیا اینان نوکر و غلام دارند؟ فرمودند: « بنده و غلام ندارند و جز
خویشتن، کسى را در خدمت خود ندارند »
افتادگى ز خاک
برآورد دانه را
گردنکشى به خاک
نشاند نشانه را
بر خود گمان منزلتى
هر که را که هست
بر صدر، اختیار کند
آستانه را
× × ×
هر چه آن هموار باشد
با زمین
تیرها را کىْ هدف
گردد؟ ببین!
سر برآورد از زمین
آنگاه او
چون هدفها زخم یابد
بىرفو
عزیزم، چرا مصداق شعر اوّل نباشیم و چرا گرفتار ناراحتى و عذاب شعر دوم باشیم؟
گر منزلتى هست کسى
را، مگر آن را
کاندر نظر هیچکساش
منزلتى نیست
آن کس که در او
معرفتى هست کدام است؟
آن است که با
هیچکساش معرفتى نیست
× × ×
تا یک دلات قبول
کند، قرب حق مجوى
سرمایهى قبول در
انکار عالمى است
× × ×
در راه چنان رو که
سلامات نکنند
با خلق چنان زى که
قیامات نکنند
در مسجد اگر روى،
چنان رو که تو را
در پیش نخوانند و
امامات نکنند
البتّه
خیلىخیلى سخت است؛ ولى سعى کن این دو شعر را در زندگى خودت پیاده کنى؛
إنشاءاللَّه. |