کتاب رسائل - نامه 22(893 مجموع کلمات موجود در متن) (702 بار مطالعه شده است)  بسماللَّه
الرّحمان الرّحیم
فرزند
عزیزم، امید است خداوند عالم در همه حال یار و مددکارت باشد.
با اینکه پستترینِ عوالمِ وجود، عالم خاکى ماست، اگر انسان نظمى را که در هر ذرّهى
آن برقرار است، درک کند و به عظمت این عالم پى ببرد، امکان ندارد که براى خود ارزشى
قائل شود و به دیگران فخر بفروشد.
در محفلى که
خورشید اندر حساب ذرّهست
خود را بزرگدیدن شرط ادب نباشد
× × ×
بِهى بایدت، لطف کن کان بهان
ندیدند از خود بَتر در جهان
تو آنگه شوى پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیرى به چیز
بزرگى که خود را به خُردى شمرد
به دنیا و عقبى بزرگى ببرد
از این خاندان بندهاى پاک شد
که در پاى کمتر کسى خاک شد
درخت بید و
چنار و سپیدار چون میوه ندارند رو به بالا مىروند؛ ولى درختان میوه هر قدر میوهى
بیشتر مىدهند افتادهتر مىشوند و سر به زمین فرود مىآورند. پیامبر اکرم صلّىاللَّهعلیهوآلهوسلّم
مىفرمود: « به من دستور دادهاند که
با مردم، با مدارا و حُسنخلق رفتار کنم و هیچ پیامبرى مثل من آزار ندید.»
آن حضرت با همهى آزارى که مىدید هرگز مردم را نفرین نکرد؛ بلکه مىفرمود:
« خدایا! قوم من ناداناند؛ آنان را
هدایت کن.» آرى
، آن بزرگوار بنده است و بنده را جز اطاعتِ فرمان، کارى نیست.
ما بندهایم
و چارهى ما بندگى بود
ماییم و امر و نهى خداوندگار ما
به وجود
مقدّسش دستور دادند که: « وَاخْفِضْ
جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنین »
( بال لطف و مرحمت خود را براى پیروان با ایمانت بگستران
) و نیز به آنحضرت خطاب شد که: «
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ
الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَولِک »
( این صفت لطف و ملایمت را ما به تو عنایت
کردیمو اگر تند و خشن بودى، مردم از اطراف تو متفرّق مىشدند. )
آرى، این عطاى حقّ است که اگر عنایت شود، آدمى مىتواند خود را بشکند و پس از شکستن
خود و خودى، دیگر کبر و خودبینى باقى نخواهد ماند. چنین انسانى چون خودى ندارد اصلاً
خودى دیگران را درک نمىکند تا بخواهد با آنان مقابله به مثل کند.
بزرگى مىگوید: الاهى! خودى را چنان از من سلب کن که درک خودى دیگران نکنم. اگر این
مرحله طى نشود، هر روز با فردى جنگ و نزاع خواهیم کرد و عمر به همین نحو به پایان
مىرسد ( پناه به خدا! ) ؛ امّا در
صورتىکه، به یارى خداوند عالم، صفت رذیلهى کبر، از وجود انسان زائل شد، بهطور
طبیعى مىتوان همهى بتها را ابراهیموار شکست و از عبادت اصنام رهایى یافت. دین
ابراهیم خلیل همین است و بس. در قرآن مىفرماید:
« مِلَّةَ أبیکُمْ إبْراهیمَ؛ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسلِمین
» ؛ یعنى اگر بتهاى بزرگ و کوچک به تمامى شکسته نشود، مسلمان حقیقى
نخواهیم بود.
زاهد!
نَفَسى به دوست همدم نشدى
در خلوت وصلِ یار محرم نشدى
صوفىّ و فقیه و عارف و شیخ شدى
این جمله شدى ولیک، آدم نشدى
اگر بگویند:
فلانى به بتخانه رفته است و بت مىپرستد، همه ملامتش مىکنند؛ امّا مردمى که
ادّعاى مسلمانى مىکنند، بتِ نفس خود را مىپرستند؛ ولى مورد عتاب واقع نمىشوند؛
حال آنکه پیامبر اکرم صلّىاللَّهعلیهوآلهوسلّم جهاد با نفس را جهاد اکبر نامید
و فرمود: « قَدْ رَجَعْنا مِنَ
الْجِهادِ الْأصْغَرِ إلَى الْجِهادِ الْأکْبَر »
قد رجعنا من
جهاد الاصغریم
با بتى اندر جهاد اکبریم
و فرمود:
« در زیر آسمان بتى بزرگتر از نفس
نیست که مردم آن را مىپرستند »
مولوى داستانى نقل مىکند که پسرى مادرش را که دامن عفّت از دست داده و آلوده شده
بود کشت. به او گفتند: این چه کار زشتى بود که مادر خود را کشتى؟ چرا آن مرد آلوده
را نکشتى؟ گفت: اگر مادرم را نمىکشتم، لازم بود هر روز شخصى را بکشم. از این جهت
مادرم را کشتم تا از زحمت قتلهاى دیگر نجات پیدا کنم. بعد مولوى مىگوید:
مادرِ بتها
بتِ نفس شماست
زآنکه آن بت مار و این بت اژدهاست
نفس توست این مادرِ بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
هین! بکُش او را که بهر آن دنى
هر دمى قصد عزیزى مىکنى
پس از آنکه
خداوندِ عالَم لطف فرمود و این نفس بداندیش کشته شد، آن وقت است که انسان معناى
زندگى واقعى را درک مىکند.
عمر نبود آنچه
را که بى تو نشستم
باقى عمر ایستادهام به غرامت
از حضرت
بارى تعالى بخواه که قدرتى مرحمت فرماید تا این دشمن درونى را نابود کنى و یک شبه
ره صد ساله را بروى. آرى،
رهى را که
زاهد به سالى رود
به یک گام، شوریدهحالى رود
ولى ترک سر شرط شوریدگىست
بدین مىتوان یافت شوریده کیست
آیا کسى که
از خودش بیرون آمد و خود را از همهى عالم پستتر دید، امکان دارد که دیگر به دیدهى
حقارت به کسى نظر کند؟
بزرگان
نکردند در خود نگاه
خدابینى از خویشتنبین مخواه
گرت جاه باید، مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه بر کسان
چو استادهاى در مقام بلند
بر افتاده گر هوشمندى مخند
بسا ایستاده درآمد ز پاى
که افتادگانش گرفتند جاى
خدا نگهدارت
باد |