جمعه، ۱۹ شهریور ۱۳۸۹
فهرست اصلی

خانه درباره ما محصولات تماس با ما ورود مدیران عضویت کاربر جدید

معرفی و آثار استاد

شرح حال سال شمار عمر گالری تصاویر

 کتاب های استاد برگزیده ها سخنرانی ها

 درس های اخلاقآموزه ها

دیدگاه دیگران

مصاحبه ها کتاب ها مقاله ها

 خاطره ها نامه ها شعرها

 همایش هامجلس های یادبود

ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید




کتاب رسائل - نامه 22

(893 مجموع کلمات موجود در متن)
(702 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

بسم‏اللَّه الرّحمان الرّحیم

فرزند عزیزم، امید است خداوند عالم در همه حال یار و مددکارت باشد.

با این‏که پست‏ترینِ عوالمِ وجود، عالم خاکى ماست، اگر انسان نظمى را که در هر ذرّه‏ى آن برقرار است، درک کند و به عظمت این عالم پى ببرد، امکان ندارد که براى خود ارزشى قائل شود و به دیگران فخر بفروشد.

در محفلى که خورشید اندر حساب ذرّه‏ست
خود را بزرگ‏دیدن شرط ادب نباشد
× × ×
بِهى بایدت، لطف کن کان بهان
ندیدند از خود بَتر در جهان
تو آن‏گه شوى پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیرى به چیز
بزرگى که خود را به خُردى شمرد
به دنیا و عقبى بزرگى ببرد
از این خاندان بنده‏اى پاک شد
که در پاى کمتر کسى خاک شد

درخت بید و چنار و سپیدار چون میوه ندارند رو به بالا مى‏روند؛ ولى درختان میوه هر قدر میوه‏ى بیشتر مى‏دهند افتاده‏تر مى‏شوند و سر به زمین فرود مى‏آورند. پیامبر اکرم صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله‏وسلّم مى‏فرمود: « به من دستور داده‏اند که با مردم، با مدارا و حُسن‏خلق رفتار کنم و هیچ پیامبرى مثل من آزار ندید.»
آن حضرت با همه‏ى آزارى که مى‏دید هرگز مردم را نفرین نکرد؛ بلکه مى‏فرمود: « خدایا! قوم من نادان‏اند؛ آنان را هدایت کن.» آرى ، آن بزرگوار بنده است و بنده را جز اطاعتِ فرمان، کارى نیست.

ما بنده‏ایم و چاره‏ى ما بندگى بود
ماییم و امر و نهى خداوندگار ما

به وجود مقدّسش دستور دادند که: « وَاخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنین » ( بال لطف و مرحمت خود را براى پیروان با ایمانت بگستران ) و نیز به آن‏حضرت خطاب شد که: « فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَولِک » ( این صفت لطف و ملایمت را ما به تو عنایت کردیم‏و اگر تند و خشن بودى، مردم از اطراف تو متفرّق مى‏شدند. ) آرى، این عطاى حقّ است که اگر عنایت شود، آدمى مى‏تواند خود را بشکند و پس از شکستن خود و خودى، دیگر کبر و خودبینى باقى نخواهد ماند. چنین انسانى چون خودى ندارد اصلاً خودى دیگران را درک نمى‏کند تا بخواهد با آنان مقابله به مثل کند.
بزرگى مى‏گوید: الاهى! خودى را چنان از من سلب کن که درک خودى دیگران نکنم. اگر این مرحله طى نشود، هر روز با فردى جنگ و نزاع خواهیم کرد و عمر به همین نحو به پایان مى‏رسد ( پناه به خدا! ) ؛ امّا در صورتى‏که، به یارى خداوند عالم، صفت رذیله‏ى کبر، از وجود انسان زائل شد، به‏طور طبیعى مى‏توان همه‏ى بت‏ها را ابراهیم‏وار شکست و از عبادت اصنام رهایى یافت. دین ابراهیم خلیل همین است و بس. در قرآن مى‏فرماید: « مِلَّةَ أبیکُمْ إبْراهیمَ؛ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسلِمین » ؛ یعنى اگر بت‏هاى بزرگ و کوچک به تمامى شکسته نشود، مسلمان حقیقى نخواهیم بود.

زاهد! نَفَسى به دوست همدم نشدى
در خلوت وصلِ یار محرم نشدى
صوفىّ و فقیه و عارف و شیخ شدى
این جمله شدى ولیک، آدم نشدى

اگر بگویند: فلانى به بت‏خانه رفته است و بت مى‏پرستد، همه ملامتش مى‏کنند؛ امّا مردمى که ادّعاى مسلمانى مى‏کنند، بتِ نفس خود را مى‏پرستند؛ ولى مورد عتاب واقع نمى‏شوند؛ حال آن‏که پیامبر اکرم صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله‏وسلّم جهاد با نفس را جهاد اکبر نامید و فرمود: « قَدْ رَجَعْنا مِنَ الْجِهادِ الْأصْغَرِ إلَى الْجِهادِ الْأکْبَر »

قد رجعنا من جهاد الاصغریم
با بتى اندر جهاد اکبریم

و فرمود: « در زیر آسمان بتى بزرگ‏تر از نفس نیست که مردم آن را مى‏پرستند »
مولوى داستانى نقل مى‏کند که پسرى مادرش را که دامن عفّت از دست داده و آلوده شده بود کشت. به او گفتند: این چه کار زشتى بود که مادر خود را کشتى؟ چرا آن مرد آلوده را نکشتى؟ گفت: اگر مادرم را نمى‏کشتم، لازم بود هر روز شخصى را بکشم. از این جهت مادرم را کشتم تا از زحمت قتل‏هاى دیگر نجات پیدا کنم. بعد مولوى مى‏گوید:

مادرِ بت‏ها بتِ نفس شماست
زآن‏که آن بت مار و این بت اژدهاست
نفس توست این مادرِ بد خاصیت
که فساد اوست در هر ناحیت
هین! بکُش او را که بهر آن دنى
هر دمى قصد عزیزى مى‏کنى

پس از آن‏که خداوندِ عالَم لطف فرمود و این نفس بداندیش کشته شد، آن وقت است که انسان معناى زندگى واقعى را درک مى‏کند.

عمر نبود آن‏چه را که بى تو نشستم
باقى عمر ایستاده‏ام به غرامت

از حضرت بارى تعالى بخواه که قدرتى مرحمت فرماید تا این دشمن درونى را نابود کنى و یک شبه ره صد ساله را بروى. آرى،

رهى را که زاهد به سالى رود
به یک گام، شوریده‏حالى رود
ولى ترک سر شرط شوریدگى‏ست
بدین مى‏توان یافت شوریده کیست

آیا کسى که از خودش بیرون آمد و خود را از همه‏ى عالم پست‏تر دید، امکان دارد که دیگر به دیده‏ى حقارت به کسى نظر کند؟

بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینى از خویشتن‏بین مخواه
گرت جاه باید، مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه بر کسان
چو استاده‏اى در مقام بلند
بر افتاده گر هوشمندى مخند
بسا ایستاده درآمد ز پاى
که افتادگانش گرفتند جاى

خدا نگه‏دارت باد


نقل مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است
بهترین حالت نمایش: 768×1024