کتاب رسائل - نامه 29(2023 مجموع کلمات موجود در متن) (702 بار مطالعه شده است)  بسماللَّه
الرّحمان الرّحیم
فرزند
عزیزم، امیدوارم که خداوند عالم در همه حال یار و مددکارت باشد.
فرق انسان و انساننما چیست؟ انسان چون امتیاز خودش را بر جمادات و نباتات و
حیوانات بهواسطهى فکر و تدبیر و تعقّل مىداند به هر چیز با دقّت نگاه مىکند تا
فکر و بینش و تعقّل و انسانیّتش را بالا ببرد و چون مىداند که هر آن، ممکن است از
این عالم حرکت کند و انسانیّتش کامل نشده باشد، همهى دقایق عمر را صرف رسیدن به
این هدف مىکند و لحظهاى از این موضوع غفلت نمىورزد. حافظ مىگوید:
مگر که لاله
بدانست بىوفایىِ دهر
که تا بزاد و بشد، جامِ مى ز کف ننهاد
( البتّه مقصود از مى معلوم است.) باید
بدانیم که این افراد بسیار کماند و در هر قرن شاید فقط چند نفرى پیدا شوند که به
هدف خلقت آشنایند و خودشان را ارزان نمىفروشند. آرى :
سالها باید
که تا یک سنگِ اصلى ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
در مقابل
اینان، انساننماها هستند که چون خودشان را نشناختهاند و خبرى از معنویّت ندارند،
خیال مىکنند که همین چند کیلو گوشت و پوست و استخوان و رگ و پىاند و فقط در فکر
مسائل مادّىاند و غیر از خوردن و خوابیدن و مانند اینها چیزى نمىدانند و در
نتیجه فهم و درک خود را صرف پیشبردن جنبههاى مادّى خودشان مىکنند.
آرى، بشر امروز چون علم و فهم و دانش خودش را در راه مادّیّات صرف کرده است و
اینها را رموز زندگى مىداند با اختراعات و اکتشافات حسابنشدهاش، مسکن خود یعنى
کرهى زمین را به نابودى کشانده و با نابودى لایهى اُزُن و گرفتارىهاى دیگر، آن
را با خطر متلاشىشدن مواجه ساخته است.
دکتر آلکسیس کارل مىگوید: « مخترعین بدون آنکه ابعاد
مختلف بشر را در نظر بگیرند اختراعات خود را عرضه کردند و چون از جنبههاى معنوى
بشر غافل بودند، کار آنان به ضرر انسان تمام شد. » ملاحظه
مىکنى که با پیشرفت عجیب در مادّیّات و بىتوجّهى به معنویّات، چهطور امنیّت و
آرامش در جوامع از بین رفته و مردم امروز، همان زندگى طبیعى سابق را آرزو مىکنند و
هیهات که بتوانند دوباره به آن زندگى برسند!
بارى، انسان دو چشم دارد: یکى چشم سر که در داشتن آن با سایر حیوانات شریک است و چه
بسا آنها از انسان هم تیزبینترند و دیگرى چشم دل که با آن حقایق عالم را درک
مىکند. براى اینکه چشم سر خوب ببیند و اگر نابینا شد، بینایى او برگردد، کتابها
نوشتهاند و دانشکدهها تأسیس کردهاند؛ ولى چون توجّهى به چشم دل نشده است و اغلب
مردم کوردلاند و از درکِ حقایق محروماند، همهروزه، جنایتها و خیانتهایى
بهوجود مىآید که با هیچ قدرتى نمىشود آنها را مهار کرد.
چرا اینطور نباشد؟! بشرى که غیر از مادّیّات چیزى نمىداند و مىگوید: با مرگ،
زندگىِ انسان تمام مىشود، چه باک دارد از اینکه میلیونها نفر را براى راحتى خودش
نابود کند؟ در حالىکه چنین مردم کوردلى باید بدانند خیالِ باطلِ آنها واقعیّت را
تغییر نمىدهد. این عالم با نظمِ صحیحِ خودش بیهوده خلق نشده است و بعد از این
زندگىِ کوتاه، بشر الىالابد زنده است. بگذار عمرى در منجلاب مادّیّتِ خودشان،
غوطهور باشند و دست و پا بزنند؛ حقیقت که با تصوّر آنان عوض نمىشود. اگر خودشان
را قطعهقطعه هم بکنند و بگویند که: بعد از این عالم خبرى نیست، نمىتوانند واقعیّت
را تغییر بدهند. در همین چند روزه سه واقعه پیش آمده است که مىفهماند بعد از این
نشئه خبرى هست. آنها را ذکر مىکنم:
آقاى دکتر مافى که در بیمارستان شهداى تجریش مشغول کار است مىگفت: خانمى با فرزند
کوچک بیمارش به بیمارستان آمد. گفتم: در اینجا وسایل معالجهى او فراهم نیست؛ به
بیمارستان خصوصى مراجعه کنید. با نگاه مأیوسانهاش فهماند که قدرت مالى ندارد. در
دلم گفتم: براى روح مادرم این بچّه را معالجه مىکنم و این نیّت قلبى خودم را هم به
کسى نگفتم. بچّه را بسترى کردم و بعد از چند روز حالش خوب و مرخّص شد. پس از یک
هفته مادر آن بچّه آمد و گفت: من نمىدانم که مادر شما زنده است یا نه. دیشب خانمى
را در خواب دیدم؛ گفت: به دکتر مافى بگو: مادرت گفت: آنچه را براى من فرستادى به
من رسید!
آقاى مهدى دوائى که دبیر مدرسهى نیکان است گفت: در فروردین گذشته، شوهرِ خواهرم
فوت شد. خانوادهى ایشان به دنبال سندى مىگشتند که ضرورت خاصّى داشت و هر چه
گشتند، پیدا نکردند. شبى در خواب، آن مرحوم به همسرش گفت: سند در فلانجاست و
بهطور دقیق نشانى را به او فهماند. به آدرسى که داده بود رفتند. بدون کم و زیاد،
در همان محل، سند را پیدا کردند.
آقاى محمّدعلى ثَباتى که معلّم مدرسهى نیکپرور است گفت: در ایّام فوت مادرم چون
مهمان زیاد داشتیم، چند عدد دیس از همسایهها گرفتیم. بهواسطهى بىاحتیاطىِ
بچّهها، دو تا از آنها شکست. سه روز بعد از این قضیّه، خانم پسرعموى مادرم از
بندر انزلى تلفن کرد که: دیشب مادرتان را در خواب دیدم. پرسیدم: چهطور شما به این
جا آمدهاید؟ گفت: اوّل به دیدن مادرم رفتم و حالا به اینجا براى دیدن پدرم
آمدهام ( جالب این است که مادر ایشان در تهران نزدیک
خودشان دفن است و محلّ دفن پدرشان در بندر انزلى است ). بعد
گفت: دو عدد دیس که مال همسایهها بود در خانهى ما شکسته است و من از این جهت
ناراحتام. قابل توجّه است که خانم پسرعموى مادرم اصلاً از مرگ ایشان خبر نداشت تا
بگوییم: چون با خیال او خوابیده، این افکار تصادفاً برایش بهوجود آمده است!
اگر کمى فکر کنیم و ذرّهاى به خود آییم و انصاف داشته باشیم، آیا ممکن است که
بیدار نشویم و براى نجات خودمان قدمى برنداریم؟ از خداوند عالم بخواه تا چشم دلت
بینا شود و در همین عالم، پشت پرده را ببینى و نگویى شدنى نیست؛ زیرا کسانى که در
این راه قدم برداشتند، موفّق شدند. راستى، چهقدر بدبختى است که انسان کور به دنیا
بیاید و کور هم از دنیا برود!
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىفرماید:
« مَنْ أبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أبْصَرَ إلَیها
أعْمَتْهُ » ( کسى که
بخواهد دنیا او را روشن کند، روشن مىشود و کسى که منتهاى دیدش دنیا باشد که مثلاً
مدرک بگیرم و خانه و ماشین و... تهیّه کنم دنیا او را کور مىکند )
و مىفرماید: « مَا الدُّنْیا
غَرَّتْکَ وَ لکِنْ بِهَا اغْتَرَرْتَ »
( دنیا تو را فریب نداده است؛ بلکه خودت بهوسیلهى دنیا
خودت را گول زدهاى ). بىخبران بهانه مىتراشند و
مىگویند: آقا! چه کنیم؟ دنیا ما را فریب داده است! در حالىکه ابداً اینطور نیست.
مولا علیهالسّلام مىفرماید: «
تو خودت را بهوسیلهى دنیا فریب دادهاى. دنیا کسى را گول نمىزند.
» چهقدر این جمله عالى است! اگر دنیا مىخواست ما را گول بزند،
مریضها و پیرمردها و مردهها را از نظر ما پنهان مىکرد تا با پایانِ زندگى دنیایى
آشنا نشویم و حال آنکه عیب از ماست که اینها را ندیده مىپنداریم و اگر بخواهیم
بهوسیلهى دنیا بینا شویم، دنیا بهترین وسیلهى بیدارى است.
بودا و داستان انقلاب روحى او بهترین گواه این مدّعاست. او شاهزادهاى بود که
فوقالعاده پدر و مادر و خانوادهاش به او توجّه مىکردند و براى آنکه هیچگونه
افسردگى برایش پیش نیاید و مناظر ناراحتکننده را نبیند، اجازه نمىدادند تا از باغ
مخصوص سلطنتى بیرون رود و زیبارویان و نوازندگان دائماً سرگرماش مىکردند. روزى
بدون اطّلاع درباریان از باغ فرار کرد. پیرمردى را دید که با قدّ خمیده راه مىرود.
از نوکرش پرسید: این چیست؟ گفت: پیرمرد است. پرسید: پیرمرد یعنى چه؟ ما که پیرمرد
نداشتیم! در جواب گفت: انسان مدّتى که در دنیا بماند، اینطور مىشود. مقدارى دیگر
که راه رفتند، جنازهاى را بر دوش مردم دید. پرسید: این چیست؟ گفت: آدمىزاده مدّتى
که در دنیا بماند مىمیرد و همانطور که مىبینى، او را مىبرند تا زیر خاک دفناش
کنند. با تعجّب گفت: ما که مردن نداشتیم! این را گفت و سر به صحرا گذاشت و سى سال
در کوهها ماند و به اصلاح خودش پرداخت... هنگامى که برگشت، مطالب ارزندهاى را
براى ارشاد و هدایت مردم آورد.
پس معلوم مىشود که دنیا هیچ کس را فریب نمىدهد؛ ماییم که نمىخواهیم بیدار شویم و
از دنیا درس بگیریم. تو را به خدا، آیا سزاوار است که براى بینایى چشم سر که چند
روز دیگر خاک مىشود میلیاردها خرج کنیم و هزارها نفر عمر و جوانى و نیروى خود را
صرف کنند که چشمى را معالجه کنند تا چند روزى بیشتر از مناظر دنیا استفاده کند، بعد
هم براى همیشه چشم از دنیا ببندد؛ ولى براى بینایى دل که براى ابد باقى است
کوچکترین قدمى برنداریم؟
قرآن کریم مىفرماید: « لَهُمْ
قُلوبٌ لایَفْقَهونَ بِها وَ لَهُمْ أعْیُنٌ لایُبْصِرونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ
لایَسْمَعونَ بِها. أُولئِکَ کَالْأنْعامِ بَلْ هُمْ أضَلّ »
کوردلانى که چشم دارند ولى نمىبینند، از چارپایان هم بدترند. عجبا! مسلمانى که
قرآن را کتاب آسمانى خودش مىداند، چگونه ممکن است حتّى کمترین توجّهى به این مطلب
نکند و در راه بینایى دلش کمترین اقدامى ننماید؟! کسى که چشم دلش باز است و از
لحظات عمرش بهره مىبرد و واقعبین است و مىداند که:
چون جوانى
بگذرد، خود پیرى است
بعد پیرى، مرگ و ماتمگیرى است
و نیز
مىداند که بعد از مرگ الىالابد زنده است، یقیناً چندین برابر نیرویى را که براى
زندگى فانى صرف مىکند، براى عمر جاودانهاش صرف خواهد کرد. برعکس، کسى که روزنهاى
از عالم غیب به قلبش باز نشده است و از عالم بعد خبرى ندارد و عالم هستى را در همین
زندگى چندروزهى دنیا محدود مىبیند، امکان ندارد که کوچکترین قدمى در راه
معنویّات بردارد و در نتیجه بالاترین هدفش رسیدن به خوشىها و لذایذ دنیا خواهد
بود.
آرى، او کوردلى است که فقط با چشم سر، آب و علف و زرق و برق فریبندهى دنیا را
مىبیند. حضرت على علیهالسّلام مىفرماید:
« وَ إنَّمَا الدُّنْیا مُنْتَهى بَصَرِ الْأعْمى
لایُبْصِرُ مِمّا وَرائَها شَیْئاً »
( نهایت بینش یک کوردل، دنیاست؛ او وراى این عالم، چیزى
نمىبیند. )
با توجّه به فرمودهى آنحضرت، قطعاً تصدیق مىکنى که چشم بینا در زمان ما خیلى کم
است؛ چون منتهاى دید ما دنیاست و همهى تلاش ما این است که وضع دنیاى ما بهتر شود و
پیش مردم آبرومند باشیم و ابداً به فکر زندگى ابدى خود نیستیم تا پیش خدا روسفید
باشیم.
امامعلیه السلامدر ادامه مىفرمایند: «
وَ الْبَصیرُ یَنْفَذُها بَصَرُهُ وَ یَعْلَمُ أنَّ الدّارَ وَرائَها
» ( انسانِ بینا چشمش بعد از این عالم را
هم مىبیند و مىداند که خانهى حقیقى او آنجاست ) که
« خُلِقْتُمْ لِلْبَقاءِ لا
لِلْفَناء » (
شما براى ماندن و بقا، خلق شدهاید؛ نه براى آنکه چند روزى در اینجا
بمانید و سپس نابود شوید. )
« فَالْبَصیرُ مِنْها شاخِصٌ وَ الْأعْمى إلَیْها شاخِص
» ( بینا از آن رو بر مىتابد و کور بدان
رو مىکند! ) نشانهى بینا این است که از این دنیا کوچ
مىکند و دل به دنیا نمىبندد؛ در حالىکه انسان کوردل به دنیا توجّه دارد و همهى
نیروى خودش را صرف آن مىنماید؛ یعنى انسان روشنضمیر، آیندهنگر است و فکر و ذکرش
را صرف عالمى مىکند که فنا ندارد و جاودانه است؛ امّا همهى همّت کسى که عالمِ بعد
را نمىبیند و چشم دلش کور است، آبادکردن دنیاست.
« وَ الْبَصیرُ مِنْها مُتَزَوِّدٌ وَ الْأعْمى لَها
مُتَزَوِّد » ( روشندل
از دنیا، براى آخرت، توشه برمىدارد و کوردل براى این دنیا توشه فراهم مىسازد!
) چنین کوردلانى نمىدانند که ثروتى را که با خون دل بهدست آورده و بر جاى
گذاشتهاند، بعد از مرگ، وَرَثه به چنگ مىآورند و چه بسا تا آخر عمر مشغول جنگ با
هم باشند!
حالا چه باید کرد؟ قدرى به حال خودت فکر کن، ببین کورى یا بینا. به خودت التماس کن
تا گرفتار وضع موجود نشوى و جزء باخبران عالم باشى و بینا و هشیار از این عالم حرکت
کنى و بدان که چه بخواهیم و چه نخواهیم روزى خورشید طلوع خواهد کرد؛ در حالىکه ما
از این دنیا رخت بربستهایم. مولا سلاماللَّهعلیه مىفرماید:
« نَفَسُ الْمَرْءِ خُطاهُ إلى
أجَلِه » (
هر نفسى که آدمى مىکشد، یک گام به سوى مرگ برمىدارد. )
عزیزم، بیش از پیش مواظب خودت باش!
خدا نگهدارت
|