کتاب رسائل - نامه 30(1401 مجموع کلمات موجود در متن) (744 بار مطالعه شده است)  بسماللَّه
الرّحمان الرّحیم
فرزند
عزیزم، امیدوارم که خداوند عالم در همه حال یار و مددکارت باشد.
از جهان دو
بانگ مىآید به ضد
تا کدامین را تو باشى مستعد
آن یکى بانگش نشور اتقیا
وآن دگر بانگش فجور اشقیا
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق مىرود تا نفخ صور
مردمىکه
در این کرهى خاکى زندگى مىکنند دو دستهاند: عدّهاى سرگرم مسائل مادّى و افکار
پست حیوانىاند و عدّهى دیگرى با هدفهاى مفید الاهى و انسانى روزگار مىگذرانند.
حضرت امیرالمؤ منین علیهالسّلام مىفرماید:
« اَلنّاسُ فِی الدُّنْیا رَجُلان: رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ
فَأوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأعْتَقَها
» بعضى از مردم خودشان را به چیزى پَست مىفروشند و هلاک
مىشوند و عدّهى دیگر به مادّیّات، پشتپا زده آزادانه زندگى مىکنند. اینها
خودشان را از بند موهومات و خرافات آزاد کردهاند.
راستى، این جملهى کوتاه، چهقدر باعظمت و اهمّیّت است! اگر خداوند عالم لطف کند و
همین فرمایش را سرمشق زندگى خودمان قرار دهیم، چهقدر آسوده زندگى مىکنیم و چهقدر
راحت از این عالم حرکت خواهیم کرد! تصوّر کن فردى که اسیر مردم نیست و خودش را به
مردم و تعریف آنان نفروخته است، چه آرامش و سکونى دارد و کسى که به خوشآمدن و
بدآمدن مردم اهمّیّت مىدهد، چهقدر ناراحت است و در چه عذابى زندگى را مىگذراند!
آرى، اگر ممکن بود که همهى مردم از ما راضى باشند و از ما خوششان بیاید و در این
راه قدم برمىداشتیم، شاید اشکال نداشت؛ ولى چون راضىشدن عدّهاى از مردم یقیناً
عدم رضایت دیگران را به دنبال خواهد داشت و هرقدر هم که در تحصیل رضایت آن عدّه
کوشش کنیم، دیگران از ما ناراضى خواهند شد کوشش ما در تحصیل رضایت مردم به جایى
نخواهد رسید.
در قدیم مىگفتند: درِ دروازه را مىشود بست؛ ولى درِ دهان مردم را نمىشود بست.
به کوشش
توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
تو روى از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خَلقات به هیچ
چو راضى شد از بنده یزدان پاک
گر اینان نگردند راضى، چه باک؟
هر کس
مىخواهد که ما به میل او زندگى کنیم و هر صاحب مذهبى هم مىگوید: من بر حقّام و
همه باید به عقیدهى من درآیند و بر فرض هم که با او همعقیده شویم، دیگران از ما
بدشان مىآید. یا اینکه باید هر ساعتى به رنگى درآییم و به ساز همه برقصیم! در این
صورت، آیا مىشود نام ما را انسان گذاشت؟ نه؛ بلکه همان
« هَمَجٌ رَعاع
» ى خواهیم بود که مولا علیهالسّلام مىفرماید
: مانند پشههاى وسط فضا، با هر بادى به طرفى مىروند(
و این چهقدر بدبختى است! )
حال که هر کسى فقط خودش را مىخواهد و میل دارد که همه از او پیروى کنند و اگر غیر
از این باشیم، از نظر او بدترین فرد دنیا خواهیم بود، چهطور سزاوار است که خودمان
را به او بفروشیم و خوشى دنیا و آخرتمان را براى خوشآمد او از دست بدهیم؟
خلقام اگر
آشناى خود مىخواهند
الحق، سپرِ بلاى خود مىخواهند
خود را ز براى ما نمىخواهد کس
ما را همه از براى خود مىخواهند
حضرت على
علیهالسّلام مىفرماید: « لا
تَجْعَلْ رَقَبَتَکَ عَتَبَةً لِلنّاس
» ( گردن خودت را آستانهى در براى مردم قرار مده
) تا هر کسى پاى خودش را بر آن بگذارد؛ یعنى تسلیم خواستههاى دیگران مشو.
راستى، چهقدر مسخره است که اگر در همهى عمر مطابق میل یک نفر عمل کنى و یک دفعه
خواستهاش را انجام ندهى، در نظر او بدترین فرد روى زمین خواهى بود. پس تو را به
خدا، آیا این کار صحیح است که انسان عمر و جوانى و هستى خودش را در راه مردمىکه
اینقدر پَست و خودخواهاند از دست بدهد؟
لقمان مىگوید: پسرم، دنیا دریاى عمیقى است که بسیارى از مردم در آن غرق
شدهاند. اوهام و خرافات سراپاى ما را فراگرفته و اسیر آنها شدهایم؛ بهطورى
که حتّى اسارت خودمان را هم درک نمىکنیم و خیال مىکنیم که زندگى یعنى تلاش و
فعّالیّت براى جلب رضایت دیگران. راستى، چنین زندگى چهقدر ننگآور است! این زندگى
نیست؛ در حقیقت مرگ تدریجى است و عجبا که با همین وضع اسفبار خوشایم! به خدا قسم
اگر فقط یک روز آزاد زندگى مىکردیم و لذّت آزادى و آزادگى را چشیده بودیم، امکان
نداشت خودمان را به این مزخرفات بفروشیم؛ ولى چه باید کرد؟
مرغ کاو
ناخورده است آب زلال
اندر آب شور دارد پرّ و بال
مرغِ پرّنده چو مانَد بر زمین
باشد اندر ناله و درد و حَنین
مرغِ خانه بر زمین خوش مىدود
دانهچین و شاد و شاطر مىرود
زآنکه او در اصل بىپرواز بود
وآن دگر پرّنده و پرواز بود
از حضرت
بارى تعالى بخواهیم تا از این منجلاب نجات پیدا کنیم. به خدا قَسم این، زندگىِ یک
انسان نیست و با این وضع، به صورت یک درنده از دنیا خواهیم رفت.
عزیزم، زیاد فکر کن که بعد از مراجعت به ایران باید به چه کارى مشغول شوى تا در
پایان عمر از گذشتهى خودت پشیمان نگردى )آن هم پشیمانى ابدى(! به یقین بدان که اگر
به آدمسازى که کار انبیا و بزرگان است مشغول شوى، در و دیوار و خودى و بیگانه
مسخرهات مىکنند و مىگویند: تو دیوانهاى! مگر سالها در غربت زندگى کردهاى تا
وقتى به ایران آمدى جوانى را از فساد نجات دهى؟! با هر کس هم که مشورت کنى، همین را
مىگوید؛ ولى باید راه خدا و پیامبر و امام زمان را پیش گیرى و به حرف کسى اعتنا
نکنى و آیندهنگر باشى که قبر هم آیندهى ماست!
آنکه عاقل
بود، عزم راه کرد
عزم راه مشکلِ ناخواه کرد
گفت: با اینها ندارم مشورت
که یقین سستام کنند از مَقدُرَت
مِهرِ زاد و بوم بر جانْشان تَنَد
کاهلى و جهلشان بر من زند
مشورت را زندهاى باید نکو
که تو را زنده کند وآن زنده کو؟
نیست وقتِ مشورت؛ هین! راه کن
چون على تو آه اندر چاه کن
رهروِ آن راه کمیاب است وبس
شب رو و پنهانرَوى کن چون عسس
آرى، مشورت
را زندهاى باید نکو که در زمان ما جاى چنین مشاوران زندهدلى، خالى است و آنچه در
بین مردم نیست خدا و معنویّت است. وقتى به مردم این روزگار مىگوییم که وظیفهى
دینى و انسانى ماست که دیگران را نجات بدهیم، مىگویند: به ما چه؟! خدا خودش باید
دینش را حفظ کند. تو را به خدا! اگر این حرف درست است، پس (
العیاذبالله! ) حضرت سیّدالشهداعلیهالسّلام هم که حتّى
بچّهى شیرخوارش را در این راه داد اشتباه کرده است.
اگر کسى بخواهد روش انسانى خودش را حفظ کند و به دنیایى پشتپا بزند که پیامبر اکرم
صلّىاللَّه علیهوآلهوسلّم دربارهاش مىفرماید:
« اَلدُّنیا جیفَةٌ وَ طالِبُها کِلاب
» ( دنیا مردار است و هر کس آن را طلب کند سگ است
) ، مردم دیوانهاش مىخوانند؛ ولى چه باید کرد؟ مگر به پیامبر اکرم
صلّىاللَّهعلیهوآلهوسلّم - یعنى به عقل کل نمىگفتند:
« إنَّکَ لَمَجْنونٌ
» ( تو دیوانهاى ) ؟!
فرزندم، فهمیدن اینکه عقل چیست و جنون چیست و عاقل کیست و دیوانه کدام است، کار هر
کسى نیست و بسیار مشکل است. در این موضوع به خدا پناه ببر که پناه درماندگان است و
از او بخواه که قدرت این تشخیص را به تو بدهد. بعد از این عنایت الاهى، دیگر کسى
نمىتواند تو را فریب بدهد و دیو نفس و شیطانهاى دیگر نمىتوانند کارى کنند وگرنه،
تو چو عزم
دین کنى با اجتهاد
دیو بانگى بر زند اندر نهاد
که: مرو زآن سو بیندیش، اى غَوى
که اسیرِ رنجِ درویشى شوى
بىنوا گردى؛ ز یاران وا بُرى
رنجها بینى؛ پشیمانى خورى
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین
در ضلالت مىگریزى از یقین
که: هلا! فردا و پسفردا مراست
راهِ دین پویم که مهلت پیش ماست
مرگ بینى باز گو از چپّ و راست
مىکُشد همسایه را تا بانگ خاست
باز عزمِ دین کنى از بیمِ جان
خویشتن را مرده سازى یک زمان
پس سِلَح بر بندى از علم و حِکَم
که: من از خوفى نیارم پاى کم
باز بانگى برزند بر تو ز مکر
که: بترس و باز گرد از تیغِ فقر
باز برگردى ز راه روشنى
آن سلاحِ حکمت و دین بفکنى
سالها او را به بانگى بندهاى
در چنین ظلمت نمد افکندهاى
هیبتِ بانگِ شیاطین خلق را
بند کردست و گرفته حلق را
تا چنان نومید شد جانْشان ز نور
که روان کافران ز اهل قبور
عزیزم، در
حال آرامش و سکون چندینبار این نامه را بخوان و با حال تضرّع و زارى از درگاه حضرت
بارى تعالى بخواه تا مصداق این اشعار نشوى.
خدا نگهدار
|