چهارشنبه، ۱۷ شهریور ۱۳۸۹
فهرست اصلی

خانه درباره ما محصولات تماس با ما ورود مدیران عضویت کاربر جدید

معرفی و آثار استاد

شرح حال سال شمار عمر گالری تصاویر

 کتاب های استاد برگزیده ها سخنرانی ها

 درس های اخلاقآموزه ها

دیدگاه دیگران

مصاحبه ها کتاب ها مقاله ها

 خاطره ها نامه ها شعرها

 همایش هامجلس های یادبود

ورود




 


 برای ورود مشکل دارید؟
 ثبت نام کاربران جدید




کتاب رسائل - نامه 30

(1401 مجموع کلمات موجود در متن)
(744 بار مطالعه شده است)  نسخه چاپی

 بسم‏اللَّه الرّحمان الرّحیم

فرزند عزیزم، امیدوارم که خداوند عالم در همه حال یار و مددکارت باشد.

از جهان دو بانگ مى‏آید به ضد
تا کدامین را تو باشى مستعد
آن یکى بانگش نشور اتقیا
وآن دگر بانگش فجور اشقیا
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق مى‏رود تا نفخ صور

مردمى‏که در این کره‏ى خاکى زندگى مى‏کنند دو دسته‏اند: عدّه‏اى سرگرم مسائل مادّى و افکار پست حیوانى‏اند و عدّه‏ى دیگرى با هدف‏هاى مفید الاهى و انسانى روزگار مى‏گذرانند.
حضرت امیرالمؤ منین علیه‏السّلام مى‏فرماید: « اَلنّاسُ فِی الدُّنْیا رَجُلان: رَجُلٌ باعَ نَفْسَهُ فَأوْبَقَها وَ رَجُلٌ ابْتاعَ نَفْسَهُ فَأعْتَقَها »  بعضى از مردم خودشان را به چیزى پَست مى‏فروشند و هلاک مى‏شوند و عدّه‏ى دیگر به مادّیّات، پشت‏پا زده آزادانه زندگى مى‏کنند. این‏ها خودشان را از بند موهومات و خرافات آزاد کرده‏اند.
راستى، این جمله‏ى کوتاه، چه‏قدر باعظمت و اهمّیّت است! اگر خداوند عالم لطف کند و همین فرمایش را سرمشق زندگى خودمان قرار دهیم، چه‏قدر آسوده زندگى مى‏کنیم و چه‏قدر راحت از این عالم حرکت خواهیم کرد! تصوّر کن فردى که اسیر مردم نیست و خودش را به مردم و تعریف آنان نفروخته است، چه آرامش و سکونى دارد و کسى که به خوش‏آمدن و بدآمدن مردم اهمّیّت مى‏دهد، چه‏قدر ناراحت است و در چه عذابى زندگى را مى‏گذراند!
آرى، اگر ممکن بود که همه‏ى مردم از ما راضى باشند و از ما خوششان بیاید و در این راه قدم برمى‏داشتیم، شاید اشکال نداشت؛ ولى چون راضى‏شدن عدّه‏اى از مردم یقیناً عدم رضایت دیگران را به دنبال خواهد داشت و هرقدر هم که در تحصیل رضایت آن عدّه کوشش کنیم، دیگران از ما ناراضى خواهند شد کوشش ما در تحصیل رضایت مردم به جایى نخواهد رسید.
در قدیم مى‏گفتند: درِ دروازه را مى‏شود بست؛ ولى درِ دهان مردم را نمى‏شود بست.

به کوشش توان دجله را پیش بست
نشاید زبان بداندیش بست
تو روى از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خَلق‏ات به هیچ
چو راضى شد از بنده یزدان پاک
گر اینان نگردند راضى، چه باک؟

هر کس مى‏خواهد که ما به میل او زندگى کنیم و هر صاحب مذهبى هم مى‏گوید: من بر حقّ‏ام و همه باید به عقیده‏ى من درآیند و بر فرض هم که با او هم‏عقیده شویم، دیگران از ما بدشان مى‏آید. یا این‏که باید هر ساعتى به رنگى درآییم و به ساز همه برقصیم! در این صورت، آیا مى‏شود نام ما را انسان گذاشت؟ نه؛ بلکه همان « هَمَجٌ رَعاع » ى خواهیم بود که مولا علیه‏السّلام مى‏فرماید : مانند پشه‏هاى وسط فضا، با هر بادى به طرفى مى‏روند( و این چه‏قدر بدبختى است! )
حال که هر کسى فقط خودش را مى‏خواهد و میل دارد که همه از او پیروى کنند و اگر غیر از این باشیم، از نظر او بدترین فرد دنیا خواهیم بود، چه‏طور سزاوار است که خودمان را به او بفروشیم و خوشى دنیا و آخرتمان را براى خوش‏آمد او از دست بدهیم؟

خلق‏ام اگر آشناى خود مى‏خواهند
الحق، سپرِ بلاى خود مى‏خواهند
خود را ز براى ما نمى‏خواهد کس
ما را همه از براى خود مى‏خواهند

حضرت على علیه‏السّلام مى‏فرماید: « لا تَجْعَلْ رَقَبَتَکَ عَتَبَةً لِلنّاس » ( گردن خودت را آستانه‏ى در براى مردم قرار مده ) تا هر کسى پاى خودش را بر آن بگذارد؛ یعنى تسلیم خواسته‏هاى دیگران مشو.
راستى، چه‏قدر مسخره است که اگر در همه‏ى عمر مطابق میل یک نفر عمل کنى و یک دفعه خواسته‏اش را انجام ندهى، در نظر او بدترین فرد روى زمین خواهى بود. پس تو را به خدا، آیا این کار صحیح است که انسان عمر و جوانى و هستى خودش را در راه مردمى‏که این‏قدر پَست و خودخواه‏اند از دست بدهد؟
لقمان مى‏گوید: پسرم، دنیا دریاى عمیقى است که بسیارى از مردم در آن غرق شده‏اند. اوهام و خرافات سراپاى ما را فراگرفته و اسیر آن‏ها شده‏ایم؛ به‏طورى که حتّى اسارت خودمان را هم درک نمى‏کنیم و خیال مى‏کنیم که زندگى یعنى تلاش و فعّالیّت براى جلب رضایت دیگران. راستى، چنین زندگى چه‏قدر ننگ‏آور است! این زندگى نیست؛ در حقیقت مرگ تدریجى است و عجبا که با همین وضع اسفبار خوش‏ایم! به خدا قسم اگر فقط یک روز آزاد زندگى مى‏کردیم و لذّت آزادى و آزادگى را چشیده بودیم، امکان نداشت خودمان را به این مزخرفات بفروشیم؛ ولى چه باید کرد؟

مرغ کاو ناخورده است آب زلال
اندر آب شور دارد پرّ و بال
مرغِ پرّنده چو مانَد بر زمین
باشد اندر ناله و درد و حَنین
مرغِ خانه بر زمین خوش مى‏دود
دانه‏چین و شاد و شاطر مى‏رود
زآن‏که او در اصل بى‏پرواز بود
وآن دگر پرّنده و پرواز بود

از حضرت بارى تعالى بخواهیم تا از این منجلاب نجات پیدا کنیم. به خدا قَسم این، زندگىِ یک انسان نیست و با این وضع، به صورت یک درنده از دنیا خواهیم رفت.
عزیزم، زیاد فکر کن که بعد از مراجعت به ایران باید به چه کارى مشغول شوى تا در پایان عمر از گذشته‏ى خودت پشیمان نگردى )آن هم پشیمانى ابدى(! به یقین بدان که اگر به آدم‏سازى که کار انبیا و بزرگان است مشغول شوى، در و دیوار و خودى و بیگانه مسخره‏ات مى‏کنند و مى‏گویند: تو دیوانه‏اى! مگر سال‏ها در غربت زندگى کرده‏اى تا وقتى به ایران آمدى جوانى را از فساد نجات دهى؟! با هر کس هم که مشورت کنى، همین را مى‏گوید؛ ولى باید راه خدا و پیامبر و امام زمان را پیش گیرى و به حرف کسى اعتنا نکنى و آینده‏نگر باشى که قبر هم آینده‏ى ماست!

آن‏که عاقل بود، عزم راه کرد
عزم راه مشکلِ ناخواه کرد
گفت: با این‏ها ندارم مشورت
که یقین سست‏ام کنند از مَقدُرَت
مِهرِ زاد و بوم بر جانْشان تَنَد
کاهلى و جهلشان بر من زند
مشورت را زنده‏اى باید نکو
که تو را زنده کند وآن زنده کو؟
نیست وقتِ مشورت؛ هین! راه کن
چون على تو آه اندر چاه کن
رهروِ آن راه کمیاب است وبس
شب رو و پنهان‏رَوى کن چون عسس

آرى، مشورت را زنده‏اى باید نکو که در زمان ما جاى چنین مشاوران زنده‏دلى، خالى است و آن‏چه در بین مردم نیست خدا و معنویّت است. وقتى به مردم این روزگار مى‏گوییم که وظیفه‏ى دینى و انسانى ماست که دیگران را نجات بدهیم، مى‏گویند: به ما چه؟! خدا خودش باید دینش را حفظ کند. تو را به خدا! اگر این حرف درست است، پس ( العیاذبالله! ) حضرت سیّدالشهداعلیه‏السّلام هم که حتّى بچّه‏ى شیرخوارش را در این راه داد اشتباه کرده است.
اگر کسى بخواهد روش انسانى خودش را حفظ کند و به دنیایى پشت‏پا بزند که پیامبر اکرم صلّى‏اللَّه علیه‏وآله‏وسلّم درباره‏اش مى‏فرماید: « اَلدُّنیا جیفَةٌ وَ طالِبُها کِلاب » ( دنیا مردار است و هر کس آن را طلب کند سگ است ) ، مردم دیوانه‏اش مى‏خوانند؛ ولى چه باید کرد؟ مگر به پیامبر اکرم صلّى‏اللَّه‏علیه‏وآله‏وسلّم - یعنى به عقل کل نمى‏گفتند: « إنَّکَ لَمَجْنونٌ » ( تو دیوانه‏اى ) ؟!
فرزندم، فهمیدن این‏که عقل چیست و جنون چیست و عاقل کیست و دیوانه کدام است، کار هر کسى نیست و بسیار مشکل است. در این موضوع به خدا پناه ببر که پناه درماندگان است و از او بخواه که قدرت این تشخیص را به تو بدهد. بعد از این عنایت الاهى، دیگر کسى نمى‏تواند تو را فریب بدهد و دیو نفس و شیطان‏هاى دیگر نمى‏توانند کارى کنند وگرنه،

تو چو عزم دین کنى با اجتهاد
دیو بانگى بر زند اندر نهاد
که: مرو زآن سو بیندیش، اى غَوى
که اسیرِ رنجِ درویشى شوى
بى‏نوا گردى؛ ز یاران وا بُرى
رنج‏ها بینى؛ پشیمانى خورى
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین
در ضلالت مى‏گریزى از یقین
که: هلا! فردا و پس‏فردا مراست
راهِ دین پویم که مهلت پیش ماست
مرگ بینى باز گو از چپّ و راست
مى‏کُشد همسایه را تا بانگ خاست
باز عزمِ دین کنى از بیمِ جان
خویشتن را مرده سازى یک زمان
پس سِلَح بر بندى از علم و حِکَم
که: من از خوفى نیارم پاى کم
باز بانگى برزند بر تو ز مکر
که: بترس و باز گرد از تیغِ فقر
باز برگردى ز راه روشنى
آن سلاحِ حکمت و دین بفکنى
سال‏ها او را به بانگى بنده‏اى
در چنین ظلمت نمد افکنده‏اى
هیبتِ بانگِ شیاطین خلق را
بند کردست و گرفته حلق را
تا چنان نومید شد جانْشان ز نور
که روان کافران ز اهل قبور

عزیزم، در حال آرامش و سکون چندین‏بار این نامه را بخوان و با حال تضرّع و زارى از درگاه حضرت بارى تعالى بخواه تا مصداق این اشعار نشوى.

خدا نگه‏دار


نقل مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است
بهترین حالت نمایش: 768×1024